تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - یک دوست خون آشام!!!!!6
سلاام.خوبید خوشید سلامتید؟دوستایی که میرن مدرسه(مثل خودم)9 روز موده هااااااااا.من کتابامو ور و وسایلامو گرفتم ولی هنوز لباسام موندن.می خوام براتون فصل شیشم داستانم رو بزارم.برید بخونید خسیس بازی در نیارید یه یادگاری گوگولی برام بزارید. دیگر برای این حرف ها دیر بود.اتفاقی بود که افتاده بود.من باید راهی برای خارج شدن از اینجا پیدا میکردم ولی کتی میگفت که در هایی که به دنیای ما باز میشوند بعد از تعطیلات باز خواهند شد و این باعث افزایش نگرانی هایم شده بود.شاید اگر فقط جان خودم به خطر می افتاد کمتر نگران میشدم ولی زیر سر کنجکاوی بیش از حدم جان دو نفر دیگر هم به خطر می افتاد.کتی گفت نگه داشتن من چند روز کار آسانی است اما اگر بخواهد سه ماه مرا اینجا پنهان کند......این اکتان نداشت.کتی گفت تا وقتی که کسی مرا اینجا نبیند مشکلی نداریم ولی من به یاد آوردم که هنگام آمدن به اینجا آن مرد وحشتناک مرا دید.ولی کتی با شنیدن این حرف اصلا نگران نشد.او گفت که آن مرد حافظه ی ضعیفی دارد و هر سال همین حرف هارا به اوهم می گوید پس او تهدیدی نیست.بعد از کمی فکر کردن کتی گفت:شاید راهی باشد که بتوانی سث ماه اینجا دوام بیاوری.بعضی وقت ها شاهزاده برای اینکه انسانی را لایق میداند که باما زندگی کند را به خون آشام تبدیل میکند.معمولا وقتی نوزادی به دنیا می آید چون دندان هایش تکمیل یافته نیست شاهزاده مقداری از خون خود را به آن نوزاد می دهد تا مراحل رشد تکمیل شود.برای این کار حشره ای شبیه به پشه که تحت فرمان ماست خون یکی از مارا به آن شخص میدهد.و او را به یک خون آشام تبدیل می کند.
با شنیدن این حرف ها خوش حال شدم.بعد آقای فلتلی وارد اتاق شد و کتی به اقای فلتلی گفت که من قبول کرده ام.آقای فلتلی گفت:عوارضش را هم به او گفته ای؟؟؟
عوارض؟چه عوارضی؟وقتی در باره این موضوع سوال کردم گفت:این مرحله عوارضی هم دارد که هر کدام به نوبت به سراغت می آیند.من ترتیبشان را نمیدانم ولی می توانم بگویم که چه چیز هایی هستند.سرگیجه،خارش،سردرد،شکم درد،گرسنگی بیش از حد و..............
بعد از این حرف ها کمی در باره ی تصمیمم تجدیدنظر کردم.یعنی نخواستم که قبول کنم.نمیدانم طفلک نوزاد ها چگونه این هارا تحمل می کنند؟؟؟؟؟ولی این را میدانستم که من این کار را نخواهم کرد..................



طبقه بندی: یک دوست خون آشام!!!!، 
برچسب ها: داستان، فصل ششم، یک دوست خون آشام،  

تاریخ : پنجشنبه 21 شهریور 1392 | 18:33 | ♥ωƦι†εƦ♥ : mitra | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.