تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - نفرین شبح سیاه13
سلام.خوش اومدین.امشبم اومدم با یه فصل جدید از داستانم.(من چرا همش شبا آپ میکنم؟ )
خوب دیگه بدون حرف و حدیث بپرید ادامه............

فکر کنم سوالی پرسیدم که نباید می پرسیدم.شاهزاده خیلی عصبی به نظر می رسد.بعد از آن خوبی که گفت حتی یک کلمه هم حرف نزد.کمی سکوت کرد و من هم هیچ چیز نگفتم تا اینکه:
نژاد ما دوتا باهم فرق داره.
_ولی چطور؟
_وقتی که برادرم به دنیا اومد.نژاد اشباح سفید و سیاه کنار هم زندگی میکردن.پدرم برای اینکه عادلانه باشه برادرم رو به عنوان ولیعهد به اشباح سفید داد و اون از اشباح سفید شد ولی من....... بدنم خون اشباح سفید رو قبول نکرد ماه ها بیمار شدم تا اینکه پدرم من رو از اشباح سیاه کرد.بعد از مرگ پدرم ولیعهد هنوز برادرم بود ولی طی را گیری مردم نمی خواستن دیمن شاهزاده بشه.و چون ولیعهد دیگری نبود من رو انتخاب کردن.برادرم خیلی عصبی شد.اشباح سفید فکر کردن که اونا از روی نژاد پرستی اون رو قبول ندارن ولی اینطور نبود.دیمن خیلی قدرت طلب بود و برای اینکه شاهزاده بشه آمادگی کافی نداشت.ولی اون این رو قبول نداشت این شد که اشباح سفید دیمن رو به قصری که توش ولیعهد بود بردن و اونو شاهزاده نژاد اشباح سفید کردن و من رو هم به عنوان شاهزاده نژاد اشباح سیاه انتخاب کردن.از اون وقت به بعد جنگل بیشه ها مرز بین اشباح سفید و سیاه شد و برادرم قسم خورد که اگه روزی برسه که من رو پیدا کنه حتما من رو میکشه...........
و برای همین............من میدونم کی قراره کشته بشم و چجوری........
ولی اگه بخوای میتونم به کارمون سرعت ببخشم.............
مات و مبهوت مانده ام.هیچ چیز نمی گویم و با قیافه ای شگفت زده به او نگاه میکنم.انگار چیزی مانع حرف زدنم می شود.بلند میشود و به طرف میله های زندان می رود.با پایش ذربه های محکم به میله های زندان میزند و به دیمن فحش می دهد.هر حرف بدی که به ذهنش می رسد به او می گوید.بالاخره چند سرباز می آیند و در را باز میکنند و او را بیرون میکشند.یکی از آنها مشتی به شکم ریون میزند و دیگری به صورتش و بعد دستانش را می بندندو او را می برند.ساعت ها میگذرد مدام به میله ها نگاه میکنم.منتظر شاهزاده............و در این میان خوابم میبرد.................
صدای ناله های شاهزاده و قهقه ی نگهبانان مرا به خودم می آورد.بلند میشوم.او را می آورند و داخل زندان پرتاب میکنند.روی زمین افتاده و سرفه میکند.از دهانش خون می آید و سر و صورتش زخمی شده.بلندش میکنم:شما چیکار کردین؟من............ من نمیخواستم اینطوری بشه.
شاهزاده لبخند میزند:دیگه لازم نیست نگران خانوادت باشی................... فردا وقتشه.......... وقت رو در رویی من و برادرم.
روز رودر رویی ریون و دیمن...................



طبقه بندی: نفرین شبح سیاه، 

تاریخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | 22:21 | ♥ωƦι†εƦ♥ : mitra | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.