تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - نفرین شبح سیاه12
سلام.امشبم اومدم بدون مقدمه میگم بریم فصل بعدی.
بپر ادامه................
ساعت ها میگذرد،بدون هیچ سخنی.شاهزاده یا همان ریون روی زمین نشسته و زانوی غم در بغل گرفته.به زمین خیره شده است.انگار به چیزی فکر میکند.تمام این مدت قیافه ای تاسف وار و افسرده به خود گرفته و انگار نه انگار که من آنجا باشم.نه!اینقدر سکوت دیگر کافیست.نفسی عمیث میکشم:شما میدونستید اون برادرتونه؟مگه نه؟
_آره .........اون برادرمه.
بلند میشوم و خود را برای فرار آماده میکنم.با دستم میله را میگیرم تا آن را بشکنم.
_هنوز وقتش نرسیده.
_مردم منتظر ما هستند.ما دیگه نمیتونیم دست روی دست بزاریم باید نقشه رو اجرا کنیم.
_اونا میونن چقدر باید صبر کنن.
_چند روز قراره اینجا بمونیم؟
دو روز.........شایدم بیشتر
_ولی حالا میتونیم حمله کنیم وقت زیادی نداریم
شاهزاده عصبی میشود و فریاد میزند:گفتم هنوز وقتش نیست.بامن بحث نکن.
اون برادرمه وقت لازم داره.
_برادر؟هه.....میدونی؟من یه برادر دارم.......و دلم براش خیلی تنگ شده.......او خیلی کوچیکه......با مادرم زندگی میکنه.من پدری ندارم که ازشون محافظت کنه بهشون برسه.........من که دیگه نیستم.............خدا میدونه الان چه حال و روزی داره.........دلم براش تنگ شده......
گریه ام میگیرد:من میخوام برگردم پیش خانوادم.من طاقت صبر کردن ندارم میخوام برگردم.
_مجبوری صبر کنی.
_نه.
جلوی شاهزاده مینشینم و به چشمانش خیره میشوم:مجبور نیستیم.حالا میتونیم نثشه رو اجرا کنیم.
_همه چیز داره طبق نقشه پیش میره.
لبخند تلخی میزند.
_یعنی چی؟نکنه نقشه اینه که اینجا بمونیم تا مارو بکشن؟؟؟
_دقیقا!ولی نه مارا.من رو.گفتم که اون برادرمه،من میشناسمش.میدونم چطوری میخواد اعدامم کنه.نگران نباش.
_نمیفهمم چرا اینطوریه؟
چشمانش را میبندد:خوب..............



طبقه بندی: نفرین شبح سیاه، 

تاریخ : جمعه 24 مرداد 1393 | 22:37 | ♥ωƦι†εƦ♥ : mitra | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.