تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - یک دوست خون آشام!!!!!4
سیلاااام.اومدم با فصل چهارم.بچه ها 23 روز تا شروع مدارس مونده.
هم خوش حالم هم ناراحت.امروز سالگرد فوت پدربزرگ گلمه از کسایی که اومدن و سر زدن میخوام براش یه فاتحه بدن.
برین ادامه....................
ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود.کتی،کسی که پنج سال با او دوست صمیمی بوده ام یک خون آشام است.حالا دیگر به سختی نفس میکشیدم.حس میکردم کسی دارد خفه ام میکند.از ترس گریه ام گرفته بود ولی خودم را گرفته بودم.در فکر این بودم که قرار است چه بلایی سرم بیاید که مادر کتی در را باز کرد و باعث شد از این فکرها در آیم.مادر کتی نگران بود کتی را صدا زد و در گوشش چیزی پچ پچ کرد.کتی هم به اندازه مادرش نگران شد.کنجکاو شده بودم به طرف کتی رفتم و گفتم:چه شده؟    کتی به من نگاه کرد و گفت:یادم رفته بود به تو بگویم.امشب قرار است شاهزاده به اتاق هایمان بیاید و به هریک از ماها هدیه ای بدهد.بعد از مدتی اینجا خواهند آمد و اگر تورا اینجا ببینند جان هردویمان به خطر می افتد.از حرف های کتی سر در نیاورده بودم.چرا جانمان به خطر می افتاد.مگر چه کار کرده بودیم؟شاید هم من خطری برای آنها بودم.کتی رو به من کرد و از من خواست تا ساکت بمان و هرجا که میرود بروم و هیچ سوالی نپرسم.او مرا به اتاق دیگری برد و از من خواست تا دم در منتظر بمانم.بعد از مدتی در را باز کرد و مرا داخل اتاق کشید.در اتاق مردی تقریبا 40 ساله نشسته بود.او با دقت به من نگاه کرد و باکتی پچ پچ کرد.سپس کتی کنارم آمد و گفت:آقای فلتلی*دوست و همکار پدرم در دنیای شما و لی اینجا او راهنمای من است.آقای فلتلی مرد قابل اعتمادی است تو اینجا میمانی و تا موقعی که شاهزاده به اتاق من بیاید هدیه ام را بدهد و از اتاقم خارج شود.بعد آقای فلتلی تورا از تونلی که اتاق هایمان را به هم متصل میکند به اتاق من می آورد.تا کسی از وجود تو با خبر نشود.بعد از همه ی این حرف ها آقای فلتلی چیزی در گوش کتی گفت که باعث شد لبختد بزند.حتما چیز مهمی بوده که قیافه ناراحت کتی را خوش حال کرده بود.با دیدن قیافه ی خوش حال کتی بدنم جانی تازه گرفت ولی به اندازه ی همان خوش حالی_شاید هم بیشتر_از کتی و آقای فلتلی میترسیدم............
                                                      *fletly  



طبقه بندی: یک دوست خون آشام!!!!، 
برچسب ها: فصل چهارم، داستان، فاتحه، یک دوست خون آشام،  

تاریخ : یکشنبه 17 شهریور 1392 | 10:40 | ♥ωƦι†εƦ♥ : mitra | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.