تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - نفرین شبح سیاه11
سلامی دوباره خدمت شما.خوش اومدین.حالا می خوام براتون فصل 11 داستانمو بزارم برین ادامه تا ببینین چه بلایی سر ایلانا و شاهزاده میاد.کی میدونه شایدم بلایی نیاد!!!!!وارد قصر می شویم،این قصر برعکس قصر ریون خیلی وحشتناک است.
دیوار ها پر از سر حیوانات عجیب و قریب است و.......بعضی از آنها مطعلق به انسان ها هستند!!!! شاهزاده سرش را پایین آنداخته و هیچ جایی را نگاه نمی کند.
_شاهزاده.......اینجا خیلی وحشتناک است.
سرش را بلند می کند و قیافه ای عصبی به خودش می گیرد......
_سرت را بیانداز پایین.آن ها تو را میبینند و ترس وجودت را حس میکنند......هر لحظه منتظرند تا سر تو را کنارشان ببینند.
ترس وجودم را فرا میگیرد سرم را پایین می اندازم و سعی میکنم تا جایی که میتوانم به چیز های دیگر فکر کنم.زندگی عادی ام،خانواده ام،دوستانم،کترین،خون آشام،جنگل بیشه ها ،مرگ، شبح سیاه........صدای کارلوس مرا به خودم می آورد.وقتی سرم را بلند می کنم دری بزرگ میبینم که سربازی جلوی آن ایستاده و دارد با کارلوس صحبت می کند.سرباز در را باز می کند و وارد می شویم.
واااااااو.نمی دانم چرا این را گفتم والی سالن به طور فجیعی وحشتناک و زیبا بود............
می دانم می دانم این دو کلمه نباید یک جا به کار روند ولی خوب غیر قابل توصیف است!!!
رنگی کرمی دارد مثل اینکه از مرمر است بالای سرمان به جای لوستر از اسکلت انسان استفاده شده که درون جمجمه روشن است.معلوم نیست جنس زمین از چیست ولی رنگ سیاهی دارد.و روبه رویمان یک مرد میانسال روی تخت پادشاهی نشسته.بزرگتر از شاهزاده به نظر می رسد و این مرد کاملا بر عکس شاهزاده است!!!!
قسمت سیاه موهای شاهزاده قسمت سفید موهای این مرد است.رنگ پوست و چشمهایشان کاملا  بر عکس است و تنها شباهتشان بدن عضلانیشان است که البته جسه ای کوچک تر دارد.
شاهزاده غول آسا لبخند می زند و به کارلوس اشاره میکند.کارلوس از پاهایمان می زند جلوی شاهزاده زانو میزنیم.شاهزاده بلند می شود و به طرفمان قدم میزند.
_خوش آمدی ریون.چه عجب به ما سری زدی.
این را با صدایی مطمئن و لحنی تمسخر آمیز می گوید و میخندد.
_حالا بگو ببینم چرا اومدی اینجا؟
_من نیومدم اینجا این مرده منو آورد.دیمن.
_کارلوس ریچارد؟یعنی تو در برابر اون شکست خوردی.
_من نه این دختر.
دیمن قهقه ای میکشد.به من خیره شده و درونا می خندد.خم میشود صورتم را به طرف بالا بلند می کند.خوب شد چشمم را بسته بودم.
_چشمت چی شده کوچولو؟
هیچ چیز نمی گویم.به او خیره شده ام و او هم با قیافه تمسخر آمیزش به من نگاه میکند.
_او نمی تواند حرف بزند.
دیمن بلند می شود و به ریون نگاه میکن.چشمانش را باریک میکند:حیف شد!
لبخند میزند:پس بر میگردیم سر بحصمان شاهزاده ی عزیز.
_فکر نمی کنم حرفی باشد که بخواهیم بزنیم.
دیمن با شنیدن این حرف می زند زیر خنده و آن دندان های زرد و چندش خود را نمایان می کند.بعد قیافه ای جدی به خود می گیرد:که اینطور!
دو سرباز می آیند و مارا بلند میکنند.چشمانمان را میبندند و مارا کورمال به طرف جلو هدایت میکنند.چشمانمان را باز میکنند.همانجابی که حدس میزدم.زندان!
در های میله ای را قفل میکنند.
دیمن جلو می آید و جلوی در می ایستد:از آن ها خوب مراقبت کنید.
صدایش را پایین می آورد:دلم نمی خواهد برادرم روزهای آخر عمرش را بد بگذراند.
و میرود!!!!!!!!!!



طبقه بندی: نفرین شبح سیاه، 

تاریخ : سه شنبه 21 مرداد 1393 | 12:18 | ♥ωƦι†εƦ♥ : mitra | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.