تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - چه خواب عمیقی!!!!!
سلام.من امشب اومدم ولی داستان نیاوردم.اینبار با یه متن خیلی کوتاه اومدم.
داشتم تلوزیون میدیدم که بچه های غزه رو نشون میداد.یه لحظه این جمله ها به ذهنم رسید.
نوشتم،نوشتم و حالا اینجا میزارم تا شما هم بخونید.
براشون دعا کنید.............
دعا کنید............
نباید بگم که برید ادامه،چون خودتون میدونید.
چشمانم را باز می کنم.مادرم،پدرم،برادر و خواهرم کنارم خوابیده اند.شکمم درد میکند.......
بوی دود می آید،زمین سرخ است.از آن بیرون صدای شلیک گلوله می آید.مثل همان موقع هایی که با برادرم بازی میکردیم..........اما حالا............این بازی نیست.....این..........واقعیت است.
تعجب می کنم،چرا امروز مادرم مرا با نوازش هایش بیدار نکرده؟
حالا من اورا بیدار میکنم:مادر.........مادر!.............
مادرم خوابیده ولی چرا بیدار نمی شود؟پدرم هم کنارش خوابیده.....هر دو چهره ای نگران دارند.
دستان پدرم سرخ است!.....
برادرم خواهر کوچکم را در آغوش گرفته.این اولین باریست که خواهرم آرام در آغوش برادرم خوابیده...........آن ها هم.....مثل مادر و پدرم خوابیده اند.........چه خواب عمیقی!.......
آری به یاد دارم،به خاطر می آورم که دیروز بود و من و خانواده ام در خانه پنهان شده بودیم.ناگهان سربازها ریختند داخل خانه و ................
نمی خواهم به یاد بیاورم.........
کم کم.....همه جا تاریک می شود...............
صداها محو می شوند...........و من.................
آرام آرام در تاریکی فرو می روم و کنار خوانواده ام به خواب می روم..........
چه خواب عمیقی!................


تاریخ : یکشنبه 19 مرداد 1393 | 21:03 | ♥ωƦι†εƦ♥ : mitra | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.