تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - نفرین شبح سیاه9
سلام همگی.امشب هم اومدم با یه فصل جدید از داستانم.امیدوارم خوشتون بیاد.این روزا بازدیدام کم شدن و نظر هم که نمیزارین.باشه فدای سرتون.ولی حداقل بخونید تا نوشتم ارزششو داشته باشه.مرسی.
برای فصل بعد برید ادامه............
من و سه خون آشام دیگر رودرروی هم ایستاده ایم سه برادر نقشه میکشند که چطور مرا شکست دهند.کارلوس مرا دیده برای همین کمی میترسد ولی چیزی به برادرانش نمی گوید.
در جایمان قرار میگیریم...........من در وسط ایستاده ام و استیو و رابرت و کارلوس مرا محاصره کرده اند..........در مثلث سه برادر گیر افتاده ام.سه تایی باهم به طرفم میدوند و بالا می پرم.سه برادر با کله به هم میخورند و زمین می افتند.مثل یک پرنده کنار شاهزاده فرود می آیم............... رابرت عصبی است.....ناخن هایش را تیز میکند و با سرعت تمام به طرفم می دود.با یک جای خالی جوابش را میدهم و یک لگد محکم به پشتش میزنم و به درخت میخورد.....استیو با دیدن این صحنه عصبانی تر میشود و با قیافه ای خشمگین و وحشتناکش_دندانهای تیز رگهای بیرون زده از کنار چشم و چشم های زرد و براق گربه ای_به من نگاه میکند و خرخر میکند......دستش را بلند میکند و به طرفم میدود..........سعی میکند با ناخن هایش صورتم را زخمی کند.نباید این کار را میکرد......... از دستش میگیرم و به پشتش می برم و با دست چپم گلویش را میگیرم.کارلوس محکم با دستش از گردنم میزند............این موقعیتیست که منتظرش بودیم.استیو را رها میکنم و دو دستی از پشت سرم میگیرم و زانو میزنم.......کارلوس مرا میگیرد و بلند میکند.رابرت با مشت چرخانش به طرفم می آید و آنرا روی شکمم فرود می آورد.......لعنتی خیلی درد دارد.......می خواهد یک بار دیگر این کار را بکند ولی این بار دستش در هوا می ماند.شاهزاده دستش را گرفته و مانع آن میشود:خوب، شکستش دادین.
رابرت با نفرت به من نگاه میکند:کارمان هنوز تمام نشده.
من و شاهزاده را با گیاهانی مثل طناب میبندند.
به طرف اعماق جنگل به راه می افتیم..........




طبقه بندی: نفرین شبح سیاه، 

تاریخ : جمعه 27 تیر 1393 | 21:43 | ♥ωƦι†εƦ♥ : mitra | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.