تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - نفرین شبح سیاه7
سلام.من دیگه نمیدونم باید اینجا به عنوان مقدمه چی بنویسم فقط اینو میتونم بگم من به عنوان یه نویسنده شخصا از این فصل داستانم خیلی خوشم میاد................امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
برای فصل بعدی برید ادامه.....................
شبی تاریک که نور ماه از لابه لای درختان روی زمین میتابد..................دو نفر از داخل تاریکی به طرف روشنایی میروند.........یکی از آنها موهای سیاه و سفیدی دارد........چهره اش معلوم نیست.............قدوقامتی بلند با عضله های بزرگ و زیبا و لباسی بلند و سیاه...............و دیگری..........دیگری معلوم نیست چه کسی است...........فقط شنلی سیاه به تن دارد که تمام وجودش را در سایه قرار داده.......حتی چهره اش...............به طرف تاریکی جنگل قدم بر میدارند........... به طرف جنگل بیشه ها................آرام آرام قدم هایی محکم و استوار برمیدارند مثل اینکه هیچ ترسی از مرگ در آن جنگل را ندارند.................داخل جنگل با هر قدمی که میگذارند صدای خوشایند شاخ و برگ ها را میشنوند............
خش..........خش..........خش..............
قدم ها رفته رفته آرام میشوند.......................
حالا دیگر یک نفر شده اند........فقط آن مرد با قد و قامت آنجاست و شنل پوش..............آنجا نیست............
سکوت همه جارا فرا گرفته..........
صدای قهقه ی چند نفر سکوت جنگل را میشکند..............
مرد سیاه پوش خیلی آرام ایستاده.........هیچ حرکتی نمیکند............لبخندی روی لبانش دیده میشود.................
سه نفر احاطه اش کرده اند و دورش میچرخند....
هیچ واکنشی نشان نمیدهد.............فقط لبخند میزند..............لبخند.........
سه نفر می ایستند و نگاهش میکنندو..............دوباره سکوت...........
اینبار صدای شاخه های بوته ها سکوت را میشکند.................
نور قرمزی از میان بوته ها دیده میشود...........لبخند سیاه پوش با آن نور شیطانی میشود........
چیزی با سرعت از کنار نفر اول رد میشود..............و تنها چیزی که از او باقی میماند........ صدای فریادش است...................
دو نفر دیگر ترسیده اند.....مدام اطرافشان را نگاه میکنند.............
پشت مرد مو قهوه ای کسی ایستاده ولی...............حتی فرصت نمیکند پشتش را نگاه کند.......... چون او هم غیب میشود.............
نفر سوم به طرف سیاه پوش میرود و پشتش می ایستد.............او را تهدید میکند ولی او هیچ کاری نمی کند و چیزی نمی گوید...............
از ترس نمی داند چه کند................سعی میکند فرار کند ولی بی فایده است...............او هم در تله ای گیر میکند...........نمی تواند فریاد بکشد و کمک بخواهد........دوست ندارد جانوران را بیدار کند...........با اضطراب اطراف را نگاه میکند..........مرد سیاه پوش به طرفش می آید............. شنل پوش هم کنارش است.........
قدم زنان نزدیک میشوند.............سیاهپوش سرش را بلند میکند  و نور ماه چهره اش را نمایان میکند..........چشم هایی سرخ!دندان هایی تیز!پوستی سفید!........شاهزاده!!!!!!!!
شنل پوش جلو می آید..............در دستش دو نفر را نگه داشته.....یکی از آنها موهای قهوه ای دارد و دیگری پوستی سیاه..............
مردی که در تله افتاده التماس میکند ولی هیچ پاسخی نمی شنود................
شنل پوش دو نفر دیگر را از کنار پایش آویزان میکند..........
شنلش را در می آورد..........یک دختر!!!!!!!
با موهای سیاه و بلند و صاف که یک بخش از آن سفید است و بخش دیگر چشم راستش را پوشانده..................
چشمش آبی است..لاغر است و خوش اندام..................اصلا به قیافه اش نمی آید بتواند با یک دست دو نفر را بلند کند............دختر لبخند میزند.............
دندان هایش دیده میشوند.............تیز و..........  برنده................
و دوباره سکوت بر تاریکی شب حاکم میشود......................



طبقه بندی: نفرین شبح سیاه، 

تاریخ : شنبه 7 تیر 1393 | 20:47 | ♥ωƦι†εƦ♥ : mitra | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.