تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - نفرین شبح سیاه5
سلام عرض میکنم خدمت هموطن گرامی.خوش اومدی.میدونم چرا میخوای به ادامه ی این پست بری چون منتظر فصل پنجم داستانم هستی.پس به ادامه مطلب برو..............باران می بارید.................دختری تک و تنها زیر باران قدم میزند............من.......یک خون آشام نفرین شده...........کسی که بهترین دوستش در دستانش جان سپرد...........دختری که از کودکی جای خالی پدرش را حس میکرد.............نفرت.......انتقام.........درد..........گریه.......فریاد..............ترس..........دیگر نمی دانستم باید چه کار کنم...........پس به طرف قصر شاهزاده به راه افتادم................به جلوی درازه شهر رسیدم.........تمام سربازها دنبال من و کتی میگشتند.........حوصله آن را نداشتم که نقشه ای برای ورود به قصر بکشم پس خودرا جلوی سربازان ظاهر کردم و گفتم که می خواهم تسلیم شوم به امید اینکه آنها مرا پیش شاهزاده ببرند..............خوشبختانه(چه زمان خوبی برای استفاده از این کلمه!!)آنها مرا دقیقا نزد شاهزاده بردند.او از دیدن من متعجب بود.آقای فلتلی هم آنجا بود و اینهم به نفع من بود.با دیدن شاهزاد لبخندی زدم که باعث شد کمی بترسد.به طرفش دویدم و گردنش را گرفتم:اگر می خواهید شاهزاده زنده بماند از تالار خارج شوید.
سپس در پوش شاهزاده گفتم:(نمی خواهم به شما آسیب بزنم ولی باید حرف بزنیم.)شاهزاده دستور داد سربازها بروند و من هم اورا رها کردم.او همچنان به من خیره شده بود.دستان آقای فلتلی را باز کردم و رو به شاهزاده ایستادم:(کمک لازم دارم.)
_کمک؟برای چه؟
جوابش را ندادم و روبه آقای فلتلی ایستادم:(من نیامدم که حرف بزنم امدم جواب چند تا سوال را پیدا کنم.)
_میشنوم.
سه نفر ما را فراری دادن و بعد هم سعی کردن ما را بکشند.ولی من تونستم فرار کنم.
آقای فلتلی که باقی ماجرا را فهمیده بود سری از روی تاسف تکان داد:(او دختر خوبی بود.)
_کتی قبل از مرگش یه چیزی گفت.
آقای فلتلی سرش را بلند کرد.
_او گفت انقامش را بگیر.آقای فلتلی منظور او از این حرف چه بود؟
با شنیدن این حرف رنگ آقای فلتلی پرید.به طرف شاهزاده برگشتم او هم وضع چندان خوبی نداشت.فریاد زدم:(چرا کسی به من جواب نمیدهد؟)
آقای فلتلی آهی کشید و گفت:(خوب بالاخره هر رازی یه روزی آشکار میشه.)و به شاهزاده نگاه کرد:(بهتر است کدام بگوییم؟)
_تو آنجا بودی پس شاید تو باید همه چیز را بگویی.
آقای فلتلی کمی نزدیک تر شد و گفت:(ایلانا.........منظور کترین از انتقام...........انتقام پدرت بود.)
_چی؟ولی.............
_ایلانا،ما همگی پدرت را می شناختیم.چون او اولین انسانی بود که از وجود ما با خبر شد.ما خون آشام ها دو نژاد داریم.اشباح سفید و اشباح سیاه.ما از اشباح سیاه هستیم و آنها از اشباح سفید. پدرت ما را زمانی کشف کرد که اشباح سفید هم آنجا بودند و به عقیده آنها انسانها نباید از وجود ما با خبر شوند پس...........پس او را کشتند..........من هم آنجا بودم............آن زمان ها در کارم تازه کار بودم و هنوز زنده برگرداندن روح افراد را بلد نبودم.
_بر گرداندن روح؟؟؟
شاهزاده ادامه داد:(بله.ما خون آشام ها میتوانیم روح کسانی را که به دست خودمان کشته شده اند بازگردانیم ولی او به صورت خون آشام ظاهر خواهد شد.آلن سعی کرد همین کار را بکند ولی.............کارها آنطور که باید پیش نرفت.
_یعنی چه؟
آقای فلتلی ادامه داد:(من هنوز تازه کار بودم و فقط تونستم روحشو برگردونم ولی موفق نشدم آن را به بدنش انتقال بدهم و روحش سرگردان ماند.من میتوانم با او حرف بزنم از او خواستم که برگردد و او گفت زمانی برمیگردد که خودش می خواهد.

آقای فلتلی به دست و پا و چشمم اشاره کرد . گفت:(او تو را نجات داده مگر نه؟)
_بله.
_پس او حالا برگشته.............کترین..........او چرا
_اشباح سفید
با شنیدن این حرف چهره شاهزاده تغییر کرد و حالتی وحشتناک به خود گرفت.چشمانش قرمز شدند و دندانهایش رشد کرده بودند.
آقای فلتلی مثل اینکه همه چیز را میدانست گفت:(پس حالا باید وقتش باشد.باید نقشه ای بکشیم.)
من پادر میانی کردم:(آن ها کترین را کشتند و پدرم را از من گرفتند.زندگی ام را به هم زدند.من.........برای نابودی آنها نقشه ای دارم.)
شاهزاده با شنیدن این حرف آرام گرفت.و لبخندی بر لبانش نشست.لبخندی که در آن رنج و سختی پنهان بود:می شنوم.........................


تاریخ : پنجشنبه 22 خرداد 1393 | 13:48 | ♥ωƦι†εƦ♥ : mitra | کامنت ها
.: Weblog Themes By BlackSkin :.