تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - یک دوست خون آشام!!!!!3
سیلام.خوبین؟چه خبر؟یادتون باشه داریم به ایام مدرسه ها نزدیک میشیم.
باز باید سرمونو بکنیم تو کتاب و خرخونی کنیم.
شما رو نمیدونم ولی من خرخونم و وقتی مدرسه ها باز بشه کلا سرم تو کتابِ به قول خانم علیزاده(معلم ادبیات)کتاب رو می خورم.
فعلا این بحث رو فراموش کنید براتون سری سوم داستانمو آوردمممممم.بخونید و بگید چی فکر می کنید.
بعد از مدتی آراه رفتن به یک در بسیار بزرگ رسیدیم.مرد در را باز کردپشت در یک تالار پرعظمت و بزرگ بود.آنجا یک دنیا انسان جمع شده بودند.من سرم را پایین نگه داشته بودم و به هیچ چیزو هیچ کسی نگاه نمیکردم.مرد مرا به طرف یک میز برد و گفت که خانواده ام آنجا هستند.وقتی سرم را بلند کردم کسانی را پشت میز دیدم که از تعجب شاخ در آوردم.
پشت آن میز مادر و پدر کتی نشسته بودند!!!!!!ولی کتی آنجا نبود.وقتی پرو مادر کتی مرا دیدند بسیار تعجب کردند ولی نه به آنقدری که من کرده بودم.آرام آرام قدم برداشتم و کنار میز رفتم و روی یکی از صندلی ها نشستم.آنها همچنان به من زل زده بودند که انگار آدم کشته بودم!!!!سرم را بلند کردم و یک نگاه کلی به تالار کردم و کتی را دیدم که با چند دختر درحال رقصیدن هستند.بعد از مدتی به همه یک کیک دادند و کتی هم برای خوردن کیکش سر میز آمد ولی وقتی مرا آنجا دید از تعجب بشقاب افتاد و شکست.کتی هم درست مثل پدرو مادرش به من زل زده بود.کتی نگران به نظر میرسید.او دوباره داشت لب هایش را گاز میگرفت.این نشانه یعنی این که عصبانی شده بود.به او زل زده بودم که ناگهان گفت:تو........تو اینجا چه کار میکنی؟....ا....اصلا تو چطوری آمدی اینجا؟؟
دستپاچه شده بودم تاحالا کتی را آنطور عصبانی ندیده بودم.من و من کنان گفتم:م...م...من...من آمده بودم.....تا....ا.ا..از تو .....معذرت ...خواهی کنم..و..ولی ...د..در باز بود...منم........
کتی که دیگر باقی قصه را فهمیده بود سری تکان داد و گفت:بیا.....باید هرچه زودتر تورا از اینجا بیرون ببرم.
_ای..اینجا کجاست؟....شماها ....اینجا؟؟؟
_بیا  الآن می فهمی.
من و کتی چند دقیقه در یک راهرو طولانی راه رفتیم..تا اینکه کتی جلوی یکی از در ها ایستاد کلیدی از جیبش در آورد و آن را باز کرد.او از من خواست تا در اتاق منتظرش بمانم.نمی دانم چرا ولی من هم بدون هیچ حرفی سرم را تکان دادم و قبول کردم.یکی دو ساعت در اتاق ماندم و تا اینکه جشن تمام شد و کتی به اتاق بازگشت.او وقتی مرا دید باناراحتی آهی کشید.سپس دستم را گرفت و مرا به بالکن برد.ماه از آنجا دیده میشد.چقدر زیبا!!!کتی به ماه خیره شد لبخند کوچکی زد و گفت:خیلی زیباست مگر نه؟آدم را به خودش خیره می کند.بعد نفس عمیقی کشید . ادامه داد:هر سی روز یک بار که ماه کامل میشود قدرت ماهم کامل شده همه اینجا جمع می شویم و جشن بزرگی بر پا میکنیم.
_یعنی چه که قدرت شما کامل میشود؟مگر شما چه قدرتی دارید؟؟؟
کتی سرش را پایین انداخت و بعد به من نگاه کرد.
_گوش کن ایلانا....ما....انسان های شب هستیم سرد و تاریک ولی بیشترمون یه ماه داریم.ماهی که روشنمون کنه.
من که هنوز از حرف های کتی چیزی سر در نیاورده بودم گفتم:شماها کی هستید یا بهتر است بگویم چی هستید...ا  ا اصلا اینجا کجاست؟
گفت:اینجا جایی است که اشباح و ارواح و جادوگران...................وکسانی مثل من زندگی میکنند.
وقتی کتی این حرف هارا زد ترس تمام وجودم را فرا گرفت.کتی آرام آرام به طرفم قدم برداشت و پشت سرم ایستاد.سرش به طرف گوشم آورد و گفت:من یک خون آشام هستم ایلانا!!!!!!



طبقه بندی: یک دوست خون آشام!!!!، 
برچسب ها: فصل سوم، یک دوست خون آشام، داستان،  

تاریخ : شنبه 16 شهریور 1392 | 10:09 | ♥ωƦι†εƦ♥ : mitra | رد خون......
.: Weblog Themes By BlackSkin :.