تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - نفرین شبح سیاه4
سلامی دوباره.نمیخوام زیاد طولش بدم پس مستقیما میگم فصل چهار در ادامه.....رد پاها را دنبال کردم.بین راه صدایی آمد.صدای جیغ!!!جیغ کتی.ولی نه از ترس از درد!!!به طرف صدا دویدم کتی را دیدم که در حال جنگیدن با آن جانوران وحشی است.به طرفش دویدم.برش داشتم و به طرف بوته ها دویدم و آنجا پنهان شدم.کتی زخمی بود و خون زیادی از دست داده بود.آن جانوران وحشی روی سینه اش زخم بزرگی به وجود آورده بود.سرش را روی پایم گداشتم.با نگرانی به من نگاه کرد و دستش را به طرف موهایم برد:موهات........چرا سفید شدن؟؟؟؟
بخشی از موهایم سفید شده بود.دستش را گرفتم:نگران من نباش به فکر خودت باش......باید....باید نجاتت بدم.نمیگذارم.....
کتی لبخند زد:نه........دیگر خیلی دیر است...من خوش حالم.دارم......دارم میروم پیش پدر و مادرم.....نگران من نباش.......ایلانا......تو......تو دوست خوبی بودی...........مرا ببخش که......
_نه کتی.......نه.تو باید دوام بیاوری........اگر تو را از دست بدهم........من به چه کسی اعتماد کنم؟از چه کسی کمک بخواهم؟
_آقای فلتلی ..........کمکت خواهد کرد.........شاهزاده........ هم دیگر........ کاری به کار شما...... نخواهد داشت.........فقط......... در مورد خطری که در پیش است........ به او خبر بده...........ایلانا...........آقای فلتلی به تو خیلی چیز ها خواهد گفت..........و من.........فقط یک چیز میگویم.............انتقامش را بگیر.............دوست عزیزم...........فراموشم نکن............خدا حافظ..........
لبخندی زد و چشمانش را به آرامی بست.....برای همیشه..........................



تاریخ : سه شنبه 20 خرداد 1393 | 16:34 | ♥ωƦι†εƦ♥ : mitra | کامنت ها
.: Weblog Themes By BlackSkin :.