تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - قسمت دوم
ببخشید من پست های قبلیم خیلی خوانا نبودن خب برید ادامه ی مظلب

صورتش رو نزدیک صورتم کرد و غرید گوشام تیر کشیدن پس میفهمید گردنم رو ول کرد و من روی زمین افتادم.سعی داشت یجوری در رو باز کنه به جعبه که چند متر اونور تر بود نگاه کردم تقسیر خودم بود که این بلا ها سرم اومد سعی کردم حماقتی رو که کردم به یاد بیارم با این که خیلی درد داشتم با صدای بلند خندیدم دلیلشو نمیدونستم اگه مامانم اینجا بود حتما بهم میگفت دیوونه ولی من فعلا گیر یه موجود زبون نفهم خون خوار افتاده بودم برگشت و با چشایی خون گرفته بهم نگاه کرد برام مهم نبود چیکار میخواد بکنه دستشو بالا برد و با ناخوناش که بیش تر شبیه پنجه ی شیر بود به بازوم ضربه زد خون گرمی از بازوم سرازیر شد از پام کلی خون رفته بود بازومم روش خوبیش این بود که تا چند ساعت دیگه میمردم ولی مهم نبود  دوباره غرید تا منو بترسونه ولی من به جای ترسیدن با اون جیغ کشیدم  غرشش قطع شد و عقب عقب رفت از قیافش خندم گرفت قیافه ی کاملا معمولی داشت مثل یک ادم عادی جوری که اگه تو خیابون راه میرفت کسی متوجه نمیشد که یه هیولا داره کنارش راه میره جسش بزرگ بود ولی صورتش مثل یه پسر بچه بود دوباره خاص غرش کنه بازومو گرفتم و  باز خندم گرفت با صدایی گرفته که باورم نمیشد ماله منه یا یه پیرزن صد ساله نالیدم:

هر کاری میخوای بکنی بکن برام مهم نیست.مهم اینه که دوستام سالمن.

واکنشی که اون نشون داد باور کردنی نبود از چشاش اب میومد نه !منظورم اینه که اون داشت گریه میکرد صدای خرخر مانندی از گلوش خارج شد که میشد یک کلمه رو از توش تشخیص داد:

دوست؟   

میتونستم ترسش رو احساس کنم کنجکاو بودم پرسیدم:

_تو میتونی حرف بزنی؟دوست!

_سرش رو تکون داد (دوست)

انگار ته ته خاطراتش کلمه ی دوست رو به یاد می اورد باورم نمیشد هیولایی که کنارمه با شنیدن

کلمه ی دوست گریه کنه!اگه اون معنی کلمه ی دوست رو میفهمه پس یعنی اون یه زمانی انسان بوده خدای من!اون کارلایل یه شیطان واقعیه!

_دوست، منم کلی دوست دارم.

سرش رو تکون داداز شنگولی خودم تعجب کردم.

خر خر کرد:برام بگو!

من دوستامو خیلی دوست دارم میدونی اول از اونا خیلی میترسیدم خب چون مکس کردم خدایا اون حرفای منو میفهمه اگر دوباره بتونم...اره اگر دوباره بتونم اونو به انسان تبدیل کنم کارلایل دیگه قدرتی نداره.ولی چجوری؟

دوباره خرخر کرد که یعنی ادامه بده.

 دستم رو بین موهام فرو کردم گره خورده بودن کلی برگو خرده سنگ توشون رفته بود چه رقت انگیز! هوا خیلی سرد بود و من فقط یه سوییشرت نازک که روی بازوشم پاره شده بود تنم بود خون زیادی از دست داده بودم.اروم گفتم چرا منو نمیکشی و جعبه رو برنمیداری؟

زمزمه کرد:

دوست

نالیدم:اگه حتی تو این کار رونکنی من خودم تا چند ساعت دیگه میمیرم.

دوباره خر خر کرد:دوست !دوست

این کلمه چی بود که این بشر عذر خواهی میکنم حیوون اینقدر بهش علاقه داشت؟

گفتم:نکنه منظورت دوستای بیرونتن همونایی که دنبالم بودن.

سرش رو تکان داد این موجود چه چیزی رو میخواست به من بفهمونه؟

نمیتونستم منظورشو بفهمم.

بی اختیار چند بار سرفه کردم شکمم غرید چپ چپ به من نگاه کرد.نزدیکم شد و با یه حرکت منو از زمین بلند کرد وروی یه دستش انداخت سمت راه رویی که جلومون بود راه افتاد سر راه خم شد و جعبه رو برداشت.

خرخر کرد دوست دوست

باشه بابا دوست حالا میزاری دو دقیقه فکر کنم ؟

خرخر کرد برام تعریف کن دوست

منظورت اینه که از دوستام بگم؟

سرش رو تکون داد.

 سعی کردم به یاد بیارم  نقطه ی شروع، جایی که اول این ماجرای طولانی بود چشمامو بستم ونفس عمیق کشیدم :

خب دوست...

 




طبقه بندی: تاریکی میتواند مهربان باشد، 

تاریخ : سه شنبه 20 خرداد 1393 | 12:40 | ♥ωƦι†εƦ♥ : pariya | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.