تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - نفرین شبح سیاه3
سلام.بالاخره بعد از قرن ها اومدم آپ کنم.خوب من چیکار کنم تخسیر مدرسه هاست.امتحاناته دیگه باید درس بخونیم.هنوز دوتا امتحان دیگه دارم ولی خوب دیدم خیلی وقته نیومدم واسه همین با فصل تازه برگشتم.تو این فصل و فصل بعدی اتفاقای زیادی خواهد افتاد که در چندین جمله توضیح داده خواهد شد.پس برین ادامه................. تمام توانم را به کار بردم تا بلند شوم.بالاخره موفق شدم روی تخت بنشینم.نفس عمیقی کشیدم و با گرفتن از میله های تخت خودم را بلند کردم.لنگان لنگان به طرف در رفتم و بازش کردم.هنوز درد داشتم.نگاهی به دور و بر انداختم.در جایی شبیه بیمارستان بودم ولی خیلی خلوت بود و هیچ کسی دور و بر نبود.از اتاق خارج شدم . سعی کردم با کمک گرفتن از دیوار به طرف در بروم که حس کردم چیزی پشت سرم ایستاده است.برگشتم و یکی از آن دو مرد را دیدم که حالا دیگر شنل به تن نداشتند.با آن قیافه نحسش به من نگاه میکرد و دندان های کثیفش را نشانم می داد.در جایم میخکوب شدم.باید چه کار می کردم؟شاید آن روح دوباره به کمکم می آید.ولی او نیامد.در دست خون آشام روبه روی من چیزی مثل تبر بود که انگار قصد داشت با آن مرا تیکه پاره کند.خیلی آسان فهمیدم که او یک خون آشام است چون در این مدت کوتاهی که به این سرزمین آمده بودم چیز آشکاری را کشف کرده بودم.چیزی که وقتی خودم برای اولین بار خون آشام شدم برای من هم اتفاق افتاد.آن نشانه جای زخم دندان های نیشی بود که روی لب های پایینی می افتاد و هیچ وقت خوب نمیشد.او سعی کرد با آن تبر به من حمله کند.با خود گفتم:(دیگر کارت تمام است)تبر را بلند کرد و تا بالای فرق سرم پایین آورد!!!!!!تبر به سرم نخورده بود چون دستم آن را محکم گرفته بد.ولی این چطور ممکن بود؟شاید به خاطر نفرینی بود که شبح سیاه به وجود آورده بود.به دستم نگاه کردم.تبر را سفت چسبیده بود و با یک حرکت آن را از دست آن خون آشام کثیف در آورد.حالا دیگر او دست خالی بود و روی زمین خوابیده بود.بلند شد ولی اجازه ندادم.با پایم ضربه ای محکم به سرش زدم و این باعث شد شاهد صحنه ای وحشتناک شوم.آنچنان محکم زده بودم که سرش له شد و به هم ریخت و در مدت کوتاهی مرد!!!!!!
شوکه شده بودم.این من نبودم.به طرف در دویدم و خود را در انعکاس شیشه دیدم.لباس های پاره موهای بلندی که روی صورتم ریخته بود.خالکوبی روی دست و پای راستم!!!!!!!!خالکوبی؟؟؟؟
ولی من که.................باورم نمی شد.چیزی مثل یک مار راه راه دور دستم سه دور پیچیده بود.خط ها سیاه و بنفش بودند و  انتهای دم مار شبیه فِلِشی قرمز رنگ بود.پای راستم را نگاه کردم.یک ستاره دنباله دار کنار قوزک پایم بود که مثل اینکه مدارش دور پایم باشد.دستی به موهایم کشیدم و آن ها را از جلوی چشم نفرین شده ام کنار زدم.چشمم!!!!چشم آبی رنگم.دیگر آبی نبود.رنگش قرمز شده بود و روی آن علامتی شبیه دو علامت بی نهایت به صورت ضربدری خالکوبی شده بود که از گوشه ی هر کدام چیزی مثل بوته ای خواردار به پشت سرم می رفت.به این فکر افتادم که اگر کتی این ها را میدید چه میگفت؟کتی....!!!!!!باید او را پیدا می کردم.در این فکر بودم که چطور او را بیابم که پشت سرم سایه ای حس کردم.یک خون آشام دیگر!!به من نگاه میکرد.گفت:(تو هنوز زنده ای؟)بدون اینکه به سوالش جواب بدهم گفتم:(کترین کجاست؟)
_کی؟آهان همانی را میگویی که پیش تو بود.هماجاکه زخمی شدی رهایش کردیم تا الان آن جانوران وحشی او را خورده اند.
قهقه ای زد.عصبانی شدم و به طرفش برگشتم و با نفرت تمام به او خیره شدم. دستم همچنان موهایم را بالا نگه داشته بود آن خون آشام با دیدن چشمم فریاد کشید و دستانش را روی صورتش گذاشت.روی زمین نشت.می لرزید.بعد ایستاد......وقتی دستانش را کنار کشید چشمانش را دیدم که سفید شده بود و چیزی درون آن حرک میکردیک چیز سیاهی اینطرف و آنطرف می رفت.نمی دانم چه شده بود و وقتش را هم نداشتم که در این مورد فکر کنم.باید به دنبال کترین می گشتم.در های بیمارستان را باز کردم و دوباره به طرف جنگل بیشه ها به راه افتادم......................... 



طبقه بندی: نفرین شبح سیاه، 
برچسب ها: داستان، نفرین شبه سیاه، آپ بعد از یه قرن، فصل 3،  

تاریخ : یکشنبه 18 خرداد 1393 | 11:36 | ♥ωƦι†εƦ♥ : mitra | کامنت ها
.: Weblog Themes By BlackSkin :.