تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - قسمت اول

اینم از قسمت اول

برای خوندن برید ادامه ی مطلب

 

تاجایی که پاهایم توان دارند

دارن دنبالم میکنن وجودشون رو حس میکنم ولی  نمیتونم تند تر از این بدوم . پاهام دارن از تنم جدا میشن ولی فقط میدوم باید از این جعبه ی مسخره محافظت کنم و مجبورم برای این کار از جنگل عبور کنم جنگل خیلی بزرگیه و من نمیتونم اون موجودات جهنمی رو ببینم.باد خنکی میاد و موهامو توی صورتم میریزه بوی بارون و علف با هم مخلوط شده برگ درختا زیر پام له میشن ولی من نمیتونم ازشون لذت ببرم از روی سنگا به سختی میپرم  نمیدونم حال جسپر خوبه یا نه ولی خیلی نگرانشم به خاطر اونم که شده نیاید بزارم دستشون به این جعبه برسه بالاخره به سخره هایی که پایان دهنده ی جنگلن میرسم سرعتم رو کم میکنم روی لبه ی اونها  می ایستم نفس نفس میزنم میتونم اون گورستان لعنتی رو کمی دور تر ببینم ارتفاع سخره ها خیلی زیاده شاید چندین برابر قد من ولی دیگه حتی توان راه رفتن هم ندارم ولی مجبورم. عقب عقب میرم میتونم یکی از اون موجودات چندش اور رو چندین متر اونور تر ببینم باید عجله کنم میدونم پریدن از روی سخره ها واسه ی اونا مثل اب خوردن میمونه تمام انرژیه بدنم رو به پاهام منتقل میکنم سمت سخره ها میدوم و میپرم چند لحظه طول کشید که به زمین برم با شدت روی یکه سنگ افتادم شلواره سیاهم پاره شده بود و قسمت سر زانوش به رنگ قرمز در اومده بود پام زخم عمیقی برداشته بود سعی کردم خرده سنگارو از توش در بیارم ولی نه !اون موجودات انسان نمای لعنتی نزدیک سخرن از جام بلند میشم پامو دنبال خودم میکشم وضعیت خیلی بدی دارم تا گورستان هنوز خیلی راهه نمیتونم نه نمیتونم!ولی اونا پشت سرم هستن دارن نزدیک میشن نمیتونم بزارم دستشون به این جعبه و چیز با ارزشی که داخلشه برسه.دو باره تمام سعیم رو مبنی بر دویدن میکنم اوه خدای من دارن نزدیک میشن با اخرین توانی که دارم زمین رو وادر میکنم به حرکت در بیاد و جلوی راهشونو بگیره بدبختانه تا ارتفاع کمی بالا اومد ولی برای چند دقیقه ای معطلشون میکنه و همین کافیه.دیگه پشت سرم رو نگاه نمیکنم .میدوم میدوم .بالاخره رسیدم در اهنی گورستانو با لگد باز میکنم همین موقع اون ها هم از در داخل میشن دنبالم میان رد خون پام هر جا برم لوم میده نباید فرار کنم مستقیم سمت بزرگ ترین قبر میرم یکی از اونها خیلی بهم نزدیک شده عقب عقب میرم پوزخندی زد و غرشی کرد بقیه شون سمت من اومدن سعی کردم به یاد بیارم که چه کلاماتی رو باید به زبون بیارم تا در قبر کناره بره فکر کن فکر کن دارن میان نزدیکت با درماندگی تلاش کردم

DEINDE  VENIT:QUAM[1]

سنگ قبر کنار رفت چه خوش شانسیه بزرگی اون لعنتیا خیلی نزدیکن خودم رو توی قبر پرت کردم یکی از اونا توی قبر پرید خوشحال بودم که در قبر داشت اروم اروم بسته میشد و بقیه از اون رد نمیشدن فقط سعی میکردن کله هاشون رو از اون داخل بکنن و غرش کنن جعبه رو محکم به خودم چسبوندم اون موجود لعنتی که ترکیبی از انسان و خفاش بود به من نزدیک میشد و من عقب عقب میرفتم یه جورایی مثل خون اشاما بودن ولی حالت انسانی نداشتن حیوانی بودن که فقط چهره ی انسانی داشتن و از  توانایی تکلم هم برخوردار نبودن و فقط کارلایل برای رسیدن به اهداف شیطانیش اونا رو ساخته بود.اسم خاصی نداشتن میشد همون خون اشام صداشون کرد ولی هرچی که بودن الان من با یکی از اونا فقط چند متر فاصله داشتم توانایی شکستش رو در این وضع نداشتم توی این فکرا بودم سیلی محکمی نوش جان کردم و نقش زمین شدم جعبه به عقب پرت شد و گوشه ی خراطی شدش شکست. نفس نفس میزدم جای سیلی میسوخت پاهامو حس نمیکردم به جز زخم پای چپم که گز گز میکرد سعی داشتم خودمو به جعبه برسونم که با یه دست پامو گرفت و به جلو کشیدم روم خم شدو بعد گردنم رو با یه دست انقدر فشار داد که فکر کردم هر لحظه ممکنه بشکنه منو سمت دریچه ی قبر که نمیشه گفت دالان زیر زمینی که توش بودیم گرفت و چند بار با دست به اون کوبید و گردنم رو با دست فشار داد و صدای خر خر مانندی بیرون داد سعی داشت بهم بگه یا دوباره اونو باز میکنی یا گردنتو میشکنم ولی چه اهمیتی داشت؟اون منو میکشت و چندروز از خونم تغذیه میکرد و خودش هم میمردکارلایل هم که  روحش هم از اینجا خبر نداشت.اینجوری هم جعبه هم چیزی که درونشه سالم میموند و دوستام سالم میموندن کسایی که یه روزی ازشون میترسیدم ولی حالا حاضرم بمیرم تا اونا سالم باشن.امید وارم حال جسپر خوب شه.توی این فکرا بودم که دوباره با دست گردنمو فشار داد نمیدونستم میتونه بفهمه یا نه ولی اروم زیر لب زمزمه کردم:                                                    

 هرگز من و تو جفتمون اینجا خواهیم مرد


[1] LATIN

 




طبقه بندی: تاریکی میتواند مهربان باشد، 

تاریخ : شنبه 17 خرداد 1393 | 20:11 | ♥ωƦι†εƦ♥ : pariya | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.