تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - یک دوست خون آشام!!!!!2
سیلام من اومدم.اینم فصل دوم براتون میزارم.بخونید یه یادگاری کوچیک بزارید. روز بعدی که از خواب بیدار شدم با خوشحالی صبحانه ام را خوردم و به طرف خانه ی کتی به راه افتادم.ماشینشان دم در بود پس هنوز نرفته بودند.به طرف در دویدم و محکم در زدم.که در باز شد.خود به خود!من هم با کنجکاوی داخل شدم.میدانم کار درستی نکردم ولی خیلی کنجکاو شده بودم.آخر من تابه حال خانه آنها را ندیده بودم.وقتی داخل شدم........وااااای!!!!                                             
خانه آن ها از بیرون کوچک دیده میشد ولی از داخل...........من حتی نمی توانستم آن طرف خانه را ببینم.البته امکان دارد التش تاریکی خانه باشد!صبح زود بود ولی در خانه انگار نصف شب بود.هنوز در کَف خانه بودم که در بسته شد.زود به طرف در دویدم و سعی کردم در را باز کنم ولی در قفل بود.حالا دیگر خیلی ترسیده بودم.خانه در تاریکی ترسناک تر از آنی بود که تصورش میکردم.حتی فکرش را نمیکردم خانه کتی اینقدر وحشتناک باشد.پس تصمیم گرفتم مستقیم به طرف جلو حرکت کنم.ولی خانه بلند تر از آنی بود که فکر میکردم.بعد از چند دقیقه پیاده روی در خانه به جایی رسیدم که انگار پله پله بود.سعی کردم ببینم چند پله بود ولی من حتی نمیتوانستم پاهایم را ببینم.از تمام پله ها پایین رفتم.پله های مارپیچ!!!بالاخره به پایان پله ها رسیدم.در این فکر بودم که اینجا کجا میتواند باشد که نوری چشمم را کور کرد.واقعا کور نشدم نور مستقیما به طرف چشمم تابانده میشد.انگار کسی آن جلو بود ولی کی؟؟؟؟؟
برای دیدن کسی آنجاست کمی جلوتر رفتم ولی چیزی دیده نمیشد.داشتم نا امید میشدم که صدایی گفت:زود باش الان است که جشن شروع شود.اویک مرد بود.
من هم که دستپاچه شده بودم پس ناچار به طرف او دویدم.وقتی چهره اش را دیدم بدنم به لرزه افتاد.او مردی بود کچل و چشمی کور که انگار یک گرگ آنرا دریده بود.نمیدانستم چیکار کنم.میترسیدم مرا بکشد.آخر با قیافه و صدایی که او داشت شیر هم از او میترسید!!!!
مرد با دیدن من تعجب کرد و گفت:مگر تو نیامده بودی؟حالا......خوش آمدی.بیا تورا کنار خانواده ات  ببرم.او بدون اینکه منتظر حرف زدن من باشد راهش را گرفت و رفت.من هم که دیگر کاملا گیج شده بودم پس به دنبال او به راه افتادم...........



طبقه بندی: یک دوست خون آشام!!!!، 
برچسب ها: فصل دو، داستان، یک دوست خون آشام!!!،  

تاریخ : جمعه 15 شهریور 1392 | 16:33 | ♥ωƦι†εƦ♥ : mitra | رد خون......
.: Weblog Themes By BlackSkin :.