تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - نفرین شبح سیاه2
سلام همگی.این ایام سوگواری امام حسین(ع) رو تسلیت میگم.همچنین یه مدت پیش دختر خاله یکی از بهترین دوستام فوت کرده.ازتون میخوام براش یه فاتحه بدین.تفلکی جوونمرگ شد.
اللهمَّ صَلِّ علی محمد و آل محمّد............

چشمانم را-بهتر است بگویم چشمم را-باز کردم.هنوز هم درد شدیدی داشتم.سعی کردم تکان بخورم ولی ضعیف تر از آنی بودم که توانایی انصام کاری را داشته باشم.داخل یک اتاق تاریک بودم و بالای سرم یک لامپ روشن بود و آن طرف اتاق کاملا تاریک بود....پشت در دو نفر باهم صحبت میکردند.می توانستم بشنوم که یکی به دیگری می گفت:زیاد دوام نمی آورد بعد از مدت کمی میمیرد.....
دیگری با صدایی پر از ترس گفت:پس به شاهزاده چه بگوییم؟؟؟؟
دوباره درد به سراغم آمد و نتوانستم بقیه حرف هایشان را بشنوم.دیگر نمی توانستم دوام بیاورم....بعد از مدتی خواهم مرد.دیگر نمیتوانم مادر و برادرم را برای آخرین بار ببینم و از آنها خداحافظی کنم....................
می خواستم فریاد بکشم،گریه کنم،ولی حتی توانایی پلک زدن هم نداشتم.....نا امید از زندگی........
پدر دارم می آیم پیشت.چشمانم را بستم.......ناگهان صدایی شنیدم.......صدا از طرف تاریک اتاق می آمد.صدایی وحشتناک....صدای یک مرد....پدر؟؟؟؟نه او پدر من نبود.....پدرم هیچگاه مرا آنگونه صدا نمی زد........تمام توانم را به کار بردم و با صدایی آرام گفتم:ت..تو...کی هستی؟؟؟؟
-من آمده ام تا تو را به زندگی باز گردانم،آن ها تورا به پای مرگ رها کردند ولی من در تو توانایی زنده ماندن میبینم.ارزشش را دارد که کسی مثل تورا نجات دهم.ولی یک شرط دارم.اگر کی خواهی زنده بمانی باید نفرین شوی...من تورا نفرین خواهم کرد ......و تو باید به من قول بدهی که از نبرویی که به تو میدهم محافظت کنی و نگذاری از بدنت خارج شود و آزاد بماند.........
با اشاره ای قبول کردم.چون راه دیگری نداشتم،کتی در خطر بود و باید اورا پیدا میکردم.به طرف تاریکی زل زدم دو چشم  قرمز از میان تاریکی نگاهم کرد.یک دست که انگار از سایه درست شده بود روی قلبم نشست.حس عجیبی بود،مثل اینکه زخم هایم کم کم خوب می شدند.چشمم کمی بهتر بود.....میتوانستم ببینم ولی نه کاملا.می توانستم دست و پایم را تکان دهم ولی باز هم درد داشتم.دستش را از روی قلبم برداشت.و چشم ها ناپدید شدند.صدایش کردم ولی جوابی نشیندم.او رفته بود و یک یادگاری گذاشته بود.............
قدرتی که به من داده بود..............................
نفرینی که کرده بود..................
نفرین شبح سیاه..........................



طبقه بندی: نفرین شبح سیاه، 
برچسب ها: نفرین شبح سیاه، فصل دوم، داستان،  

تاریخ : سه شنبه 21 آبان 1392 | 21:35 | ♥ωƦι†εƦ♥ : mitra | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.