تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - آدم فضایی
من یه داستان نوشتم اسمش آدم فضایی هستش.فرستادمش به یه مسابقه و از 316 نفر هشتمی در اومد.حالا شمام بخونید ببینید چطوریه...............تنها در خانه در حال آماده کردن خوراکی برای تماشای فیلم حمله ی فضایی ها به زمین بودم.چراغ هارا خاموش کردم تا کمی هیجانی تر
 
شود.روی مبل راحتی مورد علاقه ام نشسته بودم و منتظر شروع فیلم بودم.بعد از چند دقیقه فیلم شروع شد.هنوز پنج دقیقه از

شروع فیلم نگذشته بود که تلفن با صدای گوش خراشی زنگ خورد.تابه حال همچین صدایی در نیاورده بود!تلفن را برداشتم ولی هیچ کسی 
پشت تلفن نبود.چندبار الو گفتم خواستم تلفن را قطع کنم،که صدایی آمد.((فقط پنج روز وقت داری))این را مردی با صدای وحشتناکی گفت و 
قطع کرد.حدس زدم که  مزاحم تلفنی بوده،پس بی خیال دوباره روی مبل نشستم و فیلم را تماشا کردم.صبح شده بود از خواب که بیدار شدم 

احساس ضعف کردم گفتم حتماً گرسنه ام.بعد از خوردن صبحانه و یک دوش حسابی جلوی آینه رفتم تا کمی به خودم برسم.ولی چیزی 

توجّهم را به خود جلب کرد.دماغم کوچکتر شده بود!!شاید مسخره به نظر برسد ولی معلوم بود چون دماغ من کمی دراز و افتاده بود ولی 

الآن انگار عملش کرده بودم.به فکر این بودم که چگونه این اتفاق افتاد ولی هیچ جواب منطقی برای این اتفاق وجود نداشت.کمی بیشتر 

دقت کردم ولی اینبار به کل صورتم و به تغییرات دیگری پی بردم.رنگ قهوه ای چشمانم کاملاً سیاه شده بود.کم کم داشتم می ترسیدم.چه 

اتفاقی برای من افتاده بود؟همین طور در حال فکر کردن بودم که تلفن دیشب یادم افتاد.یعنی امکان دارد؟آن تلفن....؟نه این اصلاً منطقی 

نبود ولی اگر واقعیت داشته باشد چه؟.روز بعد فرا رسید.آن روز بیشتر احساس ضعف می کردم.امیدوار بودم آن روز هیچ تغییری رخ ندهد 
ولی شانس با من نبود.رنگم پریده بود و انگشتانم دراز شده بودند!!!روز دوم هم شروع خوبی برای من نداشت ولی احساس می کردم ذهنم 

رشد کرده.من کل روز را در خانه گذراندم.سه شنبه یعنی روز سوم فرا رسید.آن روز به آینه نگاه نکردم و مستقیماً به طرف حمام 

رفتم.دیگر نمی خواستم اتفاقات بدی را ببینم که باعث زشت تر شدنم می شدند.در حال شانه کردن مو هایم بودم که دیدم تمام موهایم روی 

برسم جمع شده اند.پریدم جلوی آینه وااای نه من کچل شده بودم.روز سوم را با غصه خوردن برای موهایم گذراندم.روز چهارم از راه 

رسید.آن روز نمی خواستم از تخت خواب بیرون بروم ولی حس گرسنگی مرا از اتاقم بیرون کشید.به آشپزخانه رفتم چیزی خوردم به اتاقم 
برگشتم و خوابیدم.آن روز هیچ تلاشی برای یافتن عیب و نقص هایم نکردم.انگار عادت کرده بودم.و اما روز پنجم!آن روز با اضطراب و 

نگرانی از خواب بیدار شدم.همه اش منتظر بودم اتفاقی بیفتد.جلوی آینه ایستادم و با دیدن خودم به وحشت افتادم.البته کمی هم خنده ام 

گرفت.خیلی بامزه و وحشتناک شده بودم.چشمان سیاه و درشتی داشتم.بدنم لاغر و استخوانی بود.سه انگشت داشتم و دماغ نداشتم.از همه 

بدتر کله ای اندازه ی کدو تنبل داشتم،یعنی دقیقاً شبیه فضایی های توی فیلم شده بودم.خنده دار است نه؟توی تمام این فکر ها بودم که یک 

چیزی محکم به سرم خورد و از هوش رفتم.وقتی بیدار شدم دیگر در خانه ی خود نبودم.اطرافم پر از فضایی های عین من بود. از پنجره ی 
صفینه بیرون را نگاه کردم و کره ی زمین را دیدم.من در فضا بودم.بعد از مدتی یکی از افرادی که انجا بود کنارم آمد و هشدار داد که 

مواظب باشم و سعی نکنم فرار کنم.از او پرسیدم که چه شده.او گفت که قرار است مارا به یک فضایی بفروشند تا ما برده ی او شویم به 

دستوراتش عمل کنیم.ولی من این را قبول نداشتم.پس با زندانیان جمع شدیم و نقشه ی فرار کشیدیم.بعد از مدتی یکی از نگهبانان آمد.ما 

او را گرفتیم و من خود را جای او زدم.همه چیز خوب پیش می رفت ولی آن ها فهمیدند که من یک فضایی واقعی نیستم.برای همین فرار 

کردیم تا جایی پنهان شویم که یکی از در های سفینه باز شد ومن به فصا پرتاب شدم. دیگر امیدی برای زندگی نداشتم چشمانم را بستم تا 

به آرامی بمیرم.ولی من می توانستم نفس بکشم آنهم در فضا!!!!! چشمانم را باز کردم تا ببینم چه خبر است که ناگهان.....خود روی 

مبل............ جلوی تلوزیون یافتم.و به این پی بردم که هر چه که برای من اتفاق افتاده بود یک کابوس بیش نبود..............

برچسب ها: آدم فضایی،  

تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392 | 18:41 | ♥ωƦι†εƦ♥ : mitra | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.