تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - بازگشت
سلام دوستان.ببخشید یه مدت نتونستم آپ کنم.ولی حالا با خبرای خوش اومدم.من دیدم که داستانم کم کم داره به یه رمان تبدیل میشه پس یه تصمیم گرفتم.این یک دوست خون آشام تا اینجا یه سری میشه.حالا میخوام بقیشو به عنوان سری دوم بزارم.اسمشو گزاشتم:
                     نفرین شبح سیاه
خوب.امیدوارم خوشتون بیاد.
برای ادامه برین ادامه..................
بعد از کمی راه رفتن داخل تونل به آهر آن رسیدیم.جایی که وارد یک جنگل سیاه و تاریک میشد.سه نفر جلویی راه خود را گرفتند و رفتند ولی من ایستادم و گفتم:صبر کنید!شما مطمئنید اینجا امن است؟؟؟؟؟؟
نفر وسطی برگشت و به من نگاه کرد:هه.امن؟؟؟؟اینجا جنگل بیشه هاست.خطرناک ترین جنگل در سرزمین ما.ولی نگران نباش تا وقتی صدای زیادی ایجاد نشود آنها متوجه حضور ما نمیشوند........پس......هیس(ششششششش)
و پوزخندی زد.با هیس گفتن او ترس وجودم را فرا گرفت.پس دنبال آن سه به راه افتادیم..........
در راه خیلی مواظب بودم تا صدایی ایجاد نکنم ولی شانس با من نبود.سر راه پایم پیچ خورد و روی زمین افتادم و جیغ بلندی کشیدم و شاخه هایی که با افتاد من شکستند صدای بیشتری ایجاد کردند.........سه مرد استادند.5 ثانیه بعد چیزی با سرعت از کنارم رد شد.و یکی دیگر..................
یکی از مرها گفت:بیدارشان کردی.   و آه بلندی کشید...................
ناگهان چیزی دستم را گاز گرفت.....جیغ بلندی کشیدم و روی زمین افتادم......خیلی بزرگ بود.دندان های تیز و بزرگی داشت.از شدت ترس نمیتوانستم تشخیص ذهم چه چیزی است.دیگر نمیتوانستم دستم را حس کنم.از کنار دست چپم چوبی برداشتم و بر سر آن حیوان-که مخلوتی از گرگ و تمساح بود-کنار پایم افتاد.از دستم به شدت خون می آمد.گریه ام گرفته بود.درد زیادی داشتم و میخواستم بلند شوم که..........آن حیوان دوباره بلند شد و پای راستم را گاز گرفت.حالا دیگر دست و پای راستم زخمی شده بودند.با دست چپم عاصزانه از سرش میزدم و مشت محکمی روی چشمش زدم.زوزه ی بلندی کشید و پنجه اش را بالا برد و با ناخون های تیزش روی صورتم خراش بزرگی ایجاد کرد و این باعث شد چشم راستم نیز زخمی شود.جیغ دویاره و دوباره از درد در خود میپیچیدم که کتی روی آن تمساح گرگ مانند پرید گردنش را گاز گرفت.و گرگ روی زمین افتاد آخری نفس هایش را کشید و با زوزه ای کوتاه به عمر خود پایان داد.روی زمین خوابیده بودم.از شدت درد به خودم میپیچیدم.آهرین چیزی که دیدم کتی بود که بالای سرم با نگرانی ایستاده بود و بعد چشمانم سیاهی رفت......................................



طبقه بندی: نفرین شبح سیاه، 
برچسب ها: داستان، نفرین شبح سیاه، فصل یک،  

تاریخ : یکشنبه 19 آبان 1392 | 20:26 | ♥ωƦι†εƦ♥ : mitra | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.