تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - یک دوست خون آشام!!!!!
                                          مقدمه
همه ی ما دوستان خوبی داریم.ولی بین این همه دوست،یکی از آن ها بهترین و صمیمی ترین دوست ماست.من هم چنین دوستی داشتم.تا اینکه فهمیدم او یک دوست معمولی نیست.........


فصل یک در ادامه......
من و کترین همکلاسی و دوستان صمیمی هم بودیم.کتی_من کتی صدایش میکردم_دختری مهربان،با ادب و زیبا بود.دختری با چشمان درخشان همچون خورشید،چهره ای سفید مثل برف و موهایی به رنگ طلا.پنجشنبه،روز آخر امتحانات سال.من و کتی امتحان خود را دادیم و به طرف خانه قدم میزدیم همیشه با اتوبوس یا دوچرخه به خانه میرفتیم ولی آن روز یک استثنا بود.چون کتی و خانواده اش با پایان امتحانات به مسافرت میروند.مسافرتی طولانی،که تمام تابستان طول می کشید.ما در باره ی امتحانات صحبت میکردیم که بحث به تمام شدن مدرسه رسید.من مثل هر سال ناراحت بودم که نمی توانم طول تابستان با دوست صمیمی ام باشم.سکوت،کتی سکوت کرده بود.او میدانست که من از او خواهم خواست تا نروند برای همین به او گفتم:آیا امسال هم به مسافرت میروید؟
کتی با ناراحتی به من نگاه کرد و با صدای آرامی گفت:آره.....
من دوباره گفتم:دلم برایت تنگ مبشود.اینبار کتی هیچ چیز نگفت.من نمیخواستم کتی برود.به شوخی به او گفتم:ما هم با شما می آییم.
کتی ایستاد و به من نگاه کرد.نگران به نظر می رسید.کتی به زور لبخند زد و ابرو هایش را در هم کشید و گفت:یعنی شما هم باما می آیید؟هر جا که برویم؟
خیلی عصبانی شده بودم.گفتم:یعنی تو نمی خواهی ما با شما بیاییم؟
-معلوم است که می خواهم ولی.........
_نگران نباش من فقط داشتم شوخی می کردم.
فکر نمی کردم بهترین دوستم اینقدر بی احساس باشد.بعد از سکوتی کوتا گفت:
شاید امسال زود تر برگردیم.
گفتم:مگر شما کجا میروید که نه تلفن دارد و نه اینتر نت و نه گوشی آنجا آنتن می دهد؟
گفت:روستای مادربزرگم.میدانی که آنجا کمی دور افتاده است.
گفتم:آخر این روستا کجاست؟چرا هیچ چیز به من نمیگویی؟
آهی کشید ولی به سوالم جواب نداد.این بار عصبانی شدم و گفتم:کتی من یک سوال پرسیدم؟
کتی در حالی که از عصبانیت لب هایش را گاز میگرفت گفت:شاید برای تو بهتر است که ندانی.
چشمان کتی پر شد.او حتی موقع جدا شدن خداحافظی هم نکرد.
آن شب تا صبح در فکر کنی بودم و در باره ی اینکه شاید رفتارم کمی تند بوده است احساس بدی داشتم.بالاخره تصمیم گرفتم قبل از ایکنه بروند به خاطر حرف هایم از او معذزت خواهی کنم.



طبقه بندی: یک دوست خون آشام!!!!، 
برچسب ها: فصل یک، داستان، یک دوست خون آشام،  

تاریخ : پنجشنبه 14 شهریور 1392 | 18:58 | ♥ωƦι†εƦ♥ : mitra | رد خون......
.: Weblog Themes By BlackSkin :.