تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - IM A VAMPIRE
خب خب اومدم با فصل چهارم از کتابم امیدوارم خوشتووووووون بیادددددددددد

 نظر یادتون نرهههههههههه 


 اخرین چیز هایی که شنیدم صدای فریاد کسی بود که میگفت نههههه و صدای خورد شدنه گردنم
چشم هایم را باز کردم همه چیز تار بود اولین چیزی که دیدم تصویری مبهم از دو مرد بود خواستم دست هایم را تکان بدهم ولی نتونستم  سرم را تکان دادم تا تاری از بین برود گوشم صوت میکشید و چیزی نمیشنیدم کم کم تاری از بین رفت و توانستم ان دو مرد را تشخیص بدهم در واقع مرد نبودند دو پسر جوان بودند یکی کته چرم پوشیده بود و  و قد بلندی داشت دیگری پالتوی بلندی داشت و چشم های سبزی که حتی در ان تاریکی هم میدرخشیدند باری دیگر سعی کردم تکان بخورم ولی نمیشد وقتی گیجی منگی کامل از بین رفت متوجه شدم که چرا نمی تونم تکان بخورم کسی مرا گرفته بود دست هایم را با یک دستش گرفته و ان یکی دستش هم به دور دهانم حلقه کرده بود  خواستم خودم را از دستش خلاص کنم ولی خیلی قوی تر از من بود و نتوانستم حتی ذره ای تکان بخورم  به جایی که در ان بودیم نگاهی کردم هنوز در همان اتاق بودم  اتاق یک بالکن داشت که درش باز بود و باده شدیدی پرده را میرقصاند  به سمته راستم نگاه کردم و دیدم زنی که ماسک زده است و موهای سیاهش در  بادی که از بالکن میامد به اهتزار  در امده بود دختر جوانی را همانند من گرفته است در صورت دختر میتوانستم ترس و خشم را ببینم  دختر را نشناختم درواقع هیچ یک از انهارا نشناختم ترس برم داشت و قطره اشکی از گونه ام به پایین غلطید ای کاش نمیادم ای کاش اعطراف میکردم که میترسم و نمیادم ایکاش ایکاش...... 
مرد بلند قد گفت: بزار اون بره اون ربطی به این قضیه نداره اون فقط یه بچس یا لا اقل اون رو بکش ولی این کار خیلی بی رحمانس 
با شنیدن کلمه ی ((بکش)) تزس ورم داشت یعنی ان چه بود که از مرگ بد تر بود؟؟؟
  مردی که من را گرفته بود گفت: ربط داره  تو الان نمیدونی ولی بعد خواهی فهمید  درضمن حتی اگر نداشته باشد بازم فرقی نمیکند انسان ها حیواناته بیخودی هستن که برای شکار شدن توسط قدرت بر تر یعنی ما ساخته شدن  و من دارم در حقش لطفی میکنم که او را به یکی از خودمون موجودات شب تبدیل میکنم 
این حرفه  او انگار پسر پالتو پوش را عصبانی کرد با تهدید یک قدم به جلو برداشت و داد زد:بزار اون بره 
 مردی که من را گرفته بود گفت:برو عقب وگرنه اون رو میکشم 
پسر پالتو پوش نگاهی به من  و بعد به دختر جوانی که گروگانه ان زن  بود کرد  به ان زن گفت:تو که اینطوری نبودی نورا بزار اون  بره اون فقط یه دختر بچس میخوای اون هم به سر نوشت تو دچار بشه؟؟؟
زن با تحقیر خندید و گفت:اگر نجاتش میدادی اینطوری نمیشد  
مرد پالتو پوشبا ناراحتی سرش را تکان داد و یک قدم  به عقب برداشت گفت: واقعا موجوده پستی هستی
مردی که من را گرفته بود با صدای خش خشی اش جوری که انگار افتخار میکند گفت:میدونم میدونم 
و گردنه من را خم کرد از ترس سعی کردم جیغ بکشم ولی محکم دهانم را گرفت تا نتوانم  دندان هایش را به گردنم نزدیک کرد بوی بد دهانش باعث شد تا احساس کنم الان است که بالا بیاورم بوی گند گوشته کپک زده میداد دندان هایش را در گردنم فرو کرد ان دو پسر خواستن جلو بیایند ولی به دختر دیگر نگاهی کردند و سرجایشان ماندند و با ناراحتی و ترحم به من زول زدند  احساس کردم دارد عصاره ی وجودم را از بدنم بیرون میکشد درست درضمانی که احساس کردم الان است که بیفتم دستش را از روی دهانم بر داشت  انقد ناتوان شده بودم که دیگر انرژی برای جیغ کشیدن نداشتم دندان هایش را از گردنم بیرون کشید و با دستش رگش را برید  دستش را فشار داد تا خونش زود تر بیرون بیاد و بعد ان را به سمته دهانم اورد متوجه شدم چیکار میخواست بکند میخواست من خونش را بخورم!!!!! با همان انرژی کمی که برایم باقی مانده بود سعی  کردم دستش را از دهانم دور کنم اما زوری برایم نمانده بود پس تسلیم شدم  و گذاشتم دستش را جلو بیاورد خونش را توی دهانم ریخت مزه ی بدی داشت انگار داشتم اهن میخوردم  بعد دستش را نزدیک سرم برد و گردنم را محکم به یک طرف چرخاند اخرین چیز هایی که شنیدم صدای فریاد کسی بود که میگفت نههههه و صدای خورد شدنه گردنم 




طبقه بندی: من یک خون آشام هستم، 

تاریخ : پنجشنبه 9 آبان 1392 | 13:44 | ♥ωƦι†εƦ♥ : artemis | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.