تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - در گوشم ارام زمزمه کرد:به دنیای مردگان خوش اومدی بچه
خخخخخخ فک کنم دو قرن بود پست نزاشته بوددددددددم اخه سرم خیلی شلوفهههه مدرسه و امتحانو از اینجور چیزا خب خب ولی بالاخره اومدم با فصل
سوم از کتابم(فکر کنم خخخخخ) خب بیشتر از این طولش ندید شوت شید ادامه
 درضمن نظر بدید خواهش
شششششششش




با ترس قدمه اولو بر داشتم جف وامیلی هم به ترتیب پشته سر من میامدند راهروی دراز به یک اتاقه نشیمن میرسید و بقله اتاقه نشیمن یک راه پله ی باریک
و مارپیچ به سمته بالا بود و درست بقله ان راه پله ی مارپیچ دری بود نزدیک در ایستادم تا بقیه هم به من برسند و وقتی که جف به کنارم رسید با سر اشاره کرد که درو باز کنم دستم میلرزید بایک دستم چراغ قوه را نگه داشتم و دسته دیگرم را به سمته دستگیره ی در دراز کردم با دست هایی که از شدت استرس میلرزیدند و عرق کرده بودند دست گیره در را گرفتم فک کردم خیلی زور میخواهد تا باز شود ولی خیلی راحت با صدای قیژژژژژ دلهر(دلحره-دل حره - دل هره)اوری باز شد چراغ قوه ام را را چرخاندم  راه پله ای به سمته پایین بود جف هولم  داد و گفت :خب برو دیگه . منم هم که دیدم واقعا دیگر نمی توانم این کار را انجام دهم گفتم :تو برو تو که میگی نمی ترسی برو. به من نگاه کرد و گفت باشه باشه اصن نه من میرم نه تو قبول یک نگاه بهش کردم و خیلی ساده گفتم : قبول امیلی گفت:خب حالا از پله بریم بالا؟ جوابش را ندادم چون میترسیدم اگر حرف بزنم از لرزش صدایم ترسم مشخص شود پس فقط بدون هیچ حرفی از پله ها بالا رفتم و ان ها هم به دنبالم امدند از پله ها بالا میرفتم هر چه بالا تر میرفتیم بو بد تر میشد بوی گوشته گندیده بوی کپک بوی خون! وقتی پله ی مارپیچ که فکر میکردم هیچ وقت تمام نمی شود تمام شد به یک راهرو رسیدیم که به دوتا اتاق میرسید یک اتاق سمته چپ و دیگری سمته راست گفتم خوب بریم تو کدوم اتاق؟؟؟ جف گفت :راست امیلی هم با سرش حرفش را تایید کرد منم گفتم باشه یک جوررایی ترسم ریخته بود به سمته در به راه افتادم و گفتم:من اول میرم جف و امیلی تعجب کردند ولی چیزی نگفتند و مخالفت نکردند چون خودشون از اینکه اولین نفری باشن که وارد اتاق بشه بسیار میترسیدند
 فکر کردم این در هم راحت باز میشود ولی خیلی سفت بود پس چراغ قوه ام را به امیلی دادم و سعی کردم با دودستم در را باز کنم  در را با تمامه زورم هول دادم که یک دفعه در با شدت باز شده و من با شتاب به داخل اتاق پرتاب شدم و روی زمین افتادم دستم خیلی درد گرفت بلند شدم تا به بقیه بگم که بیان اما به محض بلند شدنم از روی زمین در محکم بسته شد ترسی فلج کننده تمامه وجودم را در بر گرفت با پاهایی که از ترس میلرزیدند به سمته در رفتم سعی کردم در را باز کنم نشد مشت زدم لقد زدم ولی در باز نشد با هق هق گریه دستم را مشت کردم و به در کوبیدم و گفتم: یکی درو باز کنه  کمــــــــــــــــک  جف و امیلی از صدای جیغ و فریاد من به خودشون اومدند و سعی کردند به من کمک کنند صدایی تقلا کردنشان را میشنیدم که نا گهان صدای دیگری هم شنیدم صدای نفس کشیدن اهسته ای را درست از پشته سرم پس از چند دقیقه ی دلهره اور نفس های گرمش را پشته سرم احساس میکردم خشکم زد دیگر نه گریه میکردم و نه با دستم به در میکوبیدم چشم هایم را بستم و منتظر شدم دست هایه سردی به دور دهان و گردنم حلقه شدند به محظ تماسه دست ها از حالت بهت زدگی بیرون امدم و  تا انجا که میتوانستم بلند جیغ کشیدم و سعی کردم فرار کنم ولی غریبه خیلی قوی بود مرا محکم گرفت و در گوشم ارام زمزمه کرد:به دنیای مردگان
خوش اومدی بچه

و بعد تاریکی




طبقه بندی: من یک خون آشام هستم، 

تاریخ : سه شنبه 7 آبان 1392 | 20:55 | ♥ωƦι†εƦ♥ : artemis | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.