تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - یک دوست خون آشام!!!!!11
سلام بچه ها خوبییییید؟؟؟اومدم با فصل 11 داستانم.و از دوستای گلم سما و زهرا به خاطر کمکشون برای نوشتن این فصل تشکر میکنم. با شنیدن این حرف ها،چشمان کتی پر شده بود آقای فلتلی شگفت زده شاهزاده شاخ در آورده بود و بقیه دهانشان یک متر باز مانده بود.!!!!!!
شاهزاده با تعجب کامل به من نگاه کرد و گفت:حرفهایت خیلی تاثیر گزار بودند ولی متاسفانه این چیزی را تغییر نمیدهد.سپس سرش را روی دستش گزاشت و به آرامی گفت:من وقت لازم دارم.
بعد دستانش را محکم به هم زدو گفت:این سه نفر را در اتاقهایشان حبس کنید.حد اقل تا وقتی که راهی برای نجاتشان پیدا کنم.در این روزها اصلا دلم نمیخواهد مرگ کسی را ببینم حتی اگر آن فرد یک خائن باشد.
و بلند شد و از سالن بیرون رفت و دستانمان را بستند و راهی اتاقهایمان کردند.من و کتی در تاق کتی و آقای فلتلی در اتاق خودش.در اتاق هیچ چیزی نگفتم و کتی هم مدام به من نگاه می کرد انگار منتظر این بود که چیزی بگویم.می خواستم از او بپرسم چیزی میخواهی بگویی؟......که از کنار اتاق نوری دیده شد.انگار راهی مخفی بوده سه نفر که شنل های سفید در تن داشتند وارد اتاق شدند.چهره هایشان نا معلوم بود.آنها به ما گفتند:ما از طرف شاهزاده فرستاده شده ایم تا شما را نجات دهیم.اگر با ما بیایید به شما کمک خواهیم کرد.
به کتی نگاه کردم لبخندی زد و سرش را به نشانه رضایت تکان داد.پس با هم به دنبال آن سه نفر-که هیچ شناختی از آنها نداشتیم-به راه افتادیم.......در راه آن سه نفر مدام با یکدیگر پچ پچ میکردند و می خندیدند.کتی هم خیلی عصبی بود انگار می خواست چیزی بگوید ولی نمیتوانست.حس بدی داشتم مثل اینکه این راه نجات ما نبود!!!!!!!!!!!!!!!!!



طبقه بندی: یک دوست خون آشام!!!!، 
برچسب ها: فصل11، داستان، یک دوست خون آشام،  

تاریخ : پنجشنبه 25 مهر 1392 | 23:03 | ♥ωƦι†εƦ♥ : mitra | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.