تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - یک دوست خون آشام!!!!!10
سلام به همه ی دوستای خون آشامی خودم.امروز خیلی خستم ولی چون می خوام تو باشگاه نویسندگان عضو شم فعالیتمو زیاد می کنم.حالا برا فصل ده برین ادامه............................... پشت در مکانی بود مصل دادگاه های خودمان.رو برویمان سه مکان برای متهمان،جلوی آن یک مکان بزرگ برای شاهزاده و چهار مکان دیگر کنار شاهزاده دوتا اینور و دوتا آنور.من را به مکان وسطی بردند کتی در سمت راست و آقای فلتلی سمت چپم ایستاده بود.این بار هیچ ترسی نداشتم.بیشتر حس شرمندگی و نفرت داشتم.شرمندگی از کتی و آقای فلتلی و نفرت از خودم!
بالاخره شاهزاده آمد و سر جایش نشست.نگاهی به آقای فلتلی و کتی انداختم.خیلی مجکم و استوار ایستاده بودند.منطقی بود چون آن ها هیچ چیزی برای از دست دادن نداشتند ولی من..........من یک برادر و یک مادر داشتم......دلم برایشان تنگ شده بود.بعد از اینکه همه سر جایش قرار گرفت،شاهزاده گفت:ما......امروز برای این جمع شده ایم که دونفر یعنی کترین کارلسن و آلن فلتلی انسانی را به دنیای ما آورده و به جای تسلیم کردن خود او را به یک خون آشام تبدیل کرده اند.
سپس نفس عمیقی کشید و دستی به موهایش کشید و گفت:کترین.....!از تو این انتظار را نداشتم.....فکر نمی کردم تو هم مثل مادرت........
سپس رو به آقای فلتلی کرد و گفت:فلتلی تو دیگر چرا؟؟؟تو،کسی که مورد اعتماد ترین فرمانده ام بود.شما میدانید چه جرمی مرتکب شده اید؟؟می دانید من مجبورم به خاطر این کارتان مجازاتتان کنم؟؟؟اصلا می دانید مجازات این کارتان چیست؟؟؟
شاهزاده از عصبانیت نفس های بلندی می کشید.خیلی ناراحت بود به آرامی گفت:می دانید مجازات این کارتان مرگ است؟
من دیگر خیلی عصبی شده بودم.طاقت نیاوردم و با صدای بلند گفتم:نه!!!
گریه ام گرفت همه بازگشتند و به من نگاه کردند.
-شما....شما نمی توانید این کار را بکنید.
شاهزاده به من نگاه کرد:یعنی تو می گویی شماها را مجازات نکنم؟؟؟؟
-شما ها نه....تو...شما نمیتوانید به خاطر یک نفر دو نفر دیگر را مجازات کنید.آن ها..........ههیچ تقصیری ندارند.آنی که مقصر است منم.کسی که فضولی اش گرفت و وارد خانه ی کتی شد من بودم.کسی که......وارد این مکان شد و فکر خارج شدن نکرد من بودم.کسی که از مرگ ترسید من بودم.کسی که از صمیمی ترین دوستش می ترسید من بودم....وقتی فهمیدم کتی یک خون آشام است ترسیدم به خاطر جان خود مرا بکشد.......ولی اشتباه میکردم......او حاضر بود جانش را بخاطر من از دست بدهد.آن وقت بود که فهمیدم چه دوستی داشته ام.آقای فلتلی...او....او به خاطر من...........فقط به خاطر من این کار را کرد و حشره را دزدید.به خاطر من............................هیچ کس دیگری مقصر نیست جز من.........آن ها همه ی این کارها را به خاطر ترس من از مرگ کردند.ولی من دیگر نمی ترسم.من فقط از این می ترسم..........که بهترین دوستم و تنها یارش در این دنیا را از دست بدهم....شما حق اعدام این دو نفر را تدارید.نمی توانید...................
سپس سرم را پایین انداختم و به آرامی گفتم:کسی که باید بمیرد من هستم..................................



طبقه بندی: یک دوست خون آشام!!!!، 
برچسب ها: داستان، فصل دهم، یک دوست خون آشام،  

تاریخ : پنجشنبه 4 مهر 1392 | 20:19 | ♥ωƦι†εƦ♥ : mitra | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.