تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - یک دوست خون آشام!!!!!9
سیلام به کسایی که منتظر فصل بعدی داستانم هستن.امروز خوشحال و سر حالم.به به فردا روز اول مدرسه هاست.باشه دیگه خیلی وقت صحبت ندارم فقط خواستم بگم چون درسام سنگینه دیر به دیر آپ میکنم.خوب بریم فصل نهم تو ادامه.......... وقتی بیدار شدم حس قدرت می مردم و همینطور گرسنگی
کتی کنار تخت روی زمین خوابیده بود.جلوی تخت یک آیینه بود.جلوی آیینه رفتم و......
من دختری با پوستی گندمی،چشم هایی آبی و موهای قهوه ای سوخته بودم.چه فرقی کرده بودم؟چشمانم براق تر شده بودند،م.هایم سیاه و دندانهایم رشد کرده بودند.کتی را بیدار کردم با دیدن من شگفت زده شد.خیلی خوش حال بودیم فکر می کردیم دیگر هیچ اتفاق بدی نخواهد افتاد افسوس که اشتباه می کردیم.در زده شد کتی در را باز کرد پشت در آقای فلتلی بود.با نگرانی وارد اتاق شد و گفت:شاهزاده فهمیده که من حشره را دزدیه ام آمده ام اینصا تا به شما بگویم مواظب باشید.اگر چیزی از شما پرسیدند بگویید هیچ چیز نمی دانید.
این را گفت و با عجله از اتاق خارج شد.بعد از چند ثانیه صدایی آمد.انگار آقای فلتلی را گرفته بودند.چند ساعت در اتاق ماندیم کتی نگران آقای فلتلی بود مدام گریه میکرد.من هم خیلی ناراحت بودم و از دست خودم خیلی عصبانی بودم.اگر به جای کتی بودم مرا می کشتم تا از دستم راحت شوم.سعی می کردم کتی را آرام کنم ولی نمی دانستم چه کار کنم.که یک نفر در را محکم زد و گفت:کترین تسلیم شوید.آن انسان را به ما بده.  کتی به در نگاه کرد و گفت:بالاخره آمدند.لبخند غمناکی زد از جایش بلند شد و به طرف در رفت و گفت:متاسفم ایلانا و در را باز کرد.سربازان ریختند داخل و دستانمان را بستند.سپس مارا به سالن بردند.در انتهای سالن یک در بسیار بزرگ قرار داشت.و در ها باز شدند...............



طبقه بندی: یک دوست خون آشام!!!!، 
برچسب ها: فصل نهم، داستان، یک دوست خون آشام،  

تاریخ : یکشنبه 31 شهریور 1392 | 12:30 | ♥ωƦι†εƦ♥ : mitra | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.