تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - یک دوست خون آشام!!!!!8
اومدم با فصل هشتم داستانم.از اینجاس که هیجان شروع میشه.راستی از دوستایی که ایرادای داستانمو گفتن تشکر می کنم.خوب دیگه خیلی لفتش ندم برای فصل هشتم برید ادامه مطلب........... به خاطر سیلی که به کتی زده بودم ناراحت بودم.او فقط می خواست از من دفاع کند ولی می دانست که من عصبانی می شوم و باید این کار را نمی کرد.ولی با همه ی اینها حس بدی داشتم.مدام داشتم به خودم و فضولی ام فحش میدادم.آخر دختر تو چرا وارد خانه ی کتی می شوی؟آخر فضول به تو چه که در خانه ی کتی چه می گذرد؟آخر چرا در همان اول باز نگشتی و دنبال آن مرد راه افتادی؟ولی دیگر برای این حرف ها خیلی دیر بود.من باید راهی پیدا کنم که بعد از تبدیل شدنم به یک خون آشام به خانواده ام چه بگویم.واای نه مادر و برادرم را کاملا فراموش کرده بودم.حتما خیلی نگرانم بودند.در همین فکر ها بودم که آقای فلتلی وارد اتاق شد.در دستش یک جعبه چوبی بود.در را به آرامی بست و قفل کرد.در جعبه را باز کرد دستش را درون آن کرد و یک حشره ی عجیب و غریب را بیرون آورد.یک جشره ی بزرگ تغریبا هم اندازه ی دستم که به رنگ سیاه بود و رویش خط و نشانه های بنفش دیده می شد.آقای فلتلی آن را به آرامی روی شانه ام گزاشت حشره دور گردنم چرخید و کنار رگم ایستاد سپس نیشش را درون گردنم فرو برد.درد نداشت ولی کم کم علائم بروز داد...اولش سر درد گرفتم سپس جای نیش حشره خارش گرفت سرگیجه و..............
روی زمین افتادم دیگر داشتم امید به زندگی ام را از دست می دادم که آقای فلتلی گفت:حالا........
و پشه یک بار دیگر نیشش را درون گردنم فرو برد و اینبار خیلی درد کرد.کم کم خوابم گرفت سعی کردم بیدار بمانم ولی نمی توانستم.چشمانم سیاهی رفت و به خواب رفتم...................



طبقه بندی: یک دوست خون آشام!!!!، 
برچسب ها: فصل هشتم، داستان، یک دوست خون آشام،  

تاریخ : سه شنبه 26 شهریور 1392 | 20:13 | ♥ωƦι†εƦ♥ : mitra | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.