تبلیغات
!!!!!!!!shshshshsh - من یک خون آشام هستم
خب این اولین داستانه منه امید وارم خوشتون بیاد هنوز براش اسمی انتخاب نکردم خخخخخخخ ایشالا دفعه بد خخخخخخخخ

خوب اینم از مقدمه:



باید اینو بدونید که ما در این دنیا تنها نیستیم
 موجوداته دیگری هم وجود دارن که ما از وجود انها بی خبریم
انها ممکنه نزدیک به ما باشند خیلی نزدیک ممکنه همسایتون باشه
که خودشو به شکله یه پیر مرد بی ازار دراورده یا شایدم.....


برا ادامه ی داستان برید به ادامه ی مطلب نظر نشه فراموش
نمی دونم داستانه خودمو از کجا شروع کنم  میدونم باورش غیر ممکنه اما این تجربه باعث شد

که من بفهمم هیچ چیز غیر ممکن نیست و زندگی فقط به دنیای ما انسان ها ختم نمیشه
خوب داستانمو شروع میکنم


من یک نو جوانه مغرور و بی پروا بودم 14 سالم شده بود و از هیچ چیز ترسی نداشتم

اون روز من داشتم از مدرسه با دوسته صمیمی ام امیلی به خانه بر میگشتم

که امیلی گفت:ارتمیس تو داستان اون خونه رو شنیدی که میگن جن زدس وخانه ی خون اشام هاست؟؟؟
و چشمان درشتش  برق ترسناکی زد
درجواب با تعجب گفتم:خونه؟؟؟راجع به کدوم خونه حرف میزنی؟؟؟
امیلی موهای سیاهش را بست و با هیجان گفت:
یه خونه توی خیابونه اِسکِری وجود داره که هیچکس نزدیک اون خونه نمیشه هرکی رفته یا دیگه برنگشته
یا اگر برگشته انقد دیوونه شده بوده که کسی حرفشو باور نمیکرده وقتی به اینجا رسید صدایش را در حد زمزمه پایین اورد احساس کردم زمان ایستاده
خیابان غرق در سکوت بود و امیلی ادامه داد
میگن وقتی ماه کامل میشه ینی در شبه چهاردهم تمامیه ارواح در اونجا جمع میشن و مهمونی میگیرن
و.........
درهمون موقع یکی با دست محکم زد به پشتم از ترس خشکم زد که صدای خنده ی جف رو شنیدم بلند خندید و گفت: خوب ترسوندمت
منم گفت:هه کی منو؟؟عمرا فقط ادا در اوردم ترسیدم که نخوره تو ذوقت.خودمم میدونستم که دارم دروغ میگم ولی من از اون نوع ادما هستم که
هیچ وقت اقرار نمیکنن ترسیدن جف که از خنده چشم های ابیش پر اشک شده بود گفت: خوب حالا بگو ببینم امیلی این خونه کجا هس؟؟؟؟
امیلی با اعصبانیت گفت:فضول ینی تو داشتی همه ی حرفای مارو گوش میدادی؟؟؟
جف با قیافه ای که هیچ چیز ازش نمیشد فهمید گفت:نه فقط اتفاقی یه چیزایی شنیدم
منم که دیدم الانه که دعوا بشه سریع گفتم:خیله خوب مهم نیست امیلی اون خونرو بهم نشون بده
من فردا یعنی درست در روز چهاردهم که ماه کامله به اون خونه میرم تا ثابت کنم همه اشتباه میکنن


ادامه دارد....




طبقه بندی: من یک خون آشام هستم، 

تاریخ : سه شنبه 26 شهریور 1392 | 13:57 | ♥ωƦι†εƦ♥ : artemis | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.